تبليغاتX
ba man az ESHGH begoo

سلام...

فقط و فقط دارم این اپ و به خاطر کسی مینویسم که میدونم  خیلی اذیتش کردم.

کسی که خیلی دوستش دارم.ولی...

 به خاطر کسی که خیلی پاک .دوست داشتنی و ماه....

میخوام بهش بگم که مرضیه .عزیزم.فدات شم... منو ببخش....اگه اینو میخونی بدون از کارم پشیمونم...

گلم یادته که بهت گفتم تا وقتی که باهام باشی باهاتم...تنهات نمیزارم؟؟؟

من اون لحظه اون حرف ها رو از ته دل زدم...ولی تو با رفتار اون روزت یه جورایی منو شکستی...

میدونم که از من متنفری...

من از تو معذرت میخوام...و ازت خواهش میکنم که منو ببخشی!!..

حلالم کن...!!!

 

 

+ نويسنده یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

ساعت 1:32

توسط هستی

 

من اعتقاد دارم و میدانم که هیچ چیز لاعلاج نیست.در هر مقطع زمانی .هر نوع بیماری به اصطلاح

لاعلاج.معالجه شده است.من در ذهنم در دنیایی که آن را خلق میکنم .لفظ" لاعلاج" وجود ندارد.

در این جهان. فضا برای همه فراوان است.پس بیا و به من و کسانی که اینجا هستند ملحق شو.این

جهانی است که هر روز در آن معجزه رخ میدهد.دنیای است سرشار از وفور نعمت و جایی که تمام

چیزهای خوب درون خودت وجود دارد.

مثل بهشت به نظر میرسد نه؟چرا.به نظر میرسد.

 

 

منبع..

کتاب=secret

نویسنده=rhanda byrene

+ نويسنده سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

ساعت 0:42

توسط هستی |

بازی بازم شروع شده              هر چی داری بریز وسط

بخوای نخوای برنده ام             دوباره نقطه سر خط      

طبلی که تو خالی  باشه              هی بزنی صدا داره

یادت باشه رفاقتم                  تاریخ انقضا داره

چیزی به اسم معرفت             تو دلتون جا نمیشه

یه عمری گشتیم و نبود          نگرد که پیدا نمیشه

چیزی که یادت نمیاد              حرمت نون و نمک

چیزی که یادم نمیره              زخم زبون و کلکه

به آسمون نمیرسم               نگو که این بریدنه

یه نردبون به من بدید             وقت ستاره چیدنه

تو قلب تو جا نمیشم             این دیگه دعوا نداره

یا من واست خیلی کمم         یا قلب تو جا نداره

+ نويسنده چهارشنبه هشتم اسفند 1386

ساعت 17:36

توسط هستی |

من چه رنگیم؟

سفید=ساکت               آبی=دوست داشتنی              سبز-جذاب          ارغوانی=گوشه گیر

سرخابی=خوشتیپ        قرمز=شیطون و بلا                نارنجی=با هوش           زرد=مهربان

مشکی=مشکوک           کرم=جدی                          صدفی=خود خواه            نیلی=باحال

طوسی=با مزه            طلایی=حسود            

+ نويسنده جمعه بیست و ششم بهمن 1386

ساعت 15:22

توسط هستی |

یکی در میون اسمتو میبرم

یکی در میون حرفاتو از برم

یکی در میون قلب من میزنه

خراب میشی یکی در میون رو سرم

دچار توام تو شبی بیخودی

شبی که غزل بارید تو دفترم

شبی که تو رفتی از پیشه منو

که من تکه تکه.که من پرپرم

تو این زجر بی تو دارم گم میشم

نمونده دیگه چیزی از پیکرم

بیا تا بت خستگی بشکنه

صداشه سکوت بد حنجره ام

پریشون موهامو سامون بده

نذار یخ ببنده نگاه ترم

بیا گاز بزن سیب سرخو .نترس

من ابلیس نیستم.بلکه یه دخترم

+ نويسنده سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

ساعت 20:7

توسط هستی |

یه دل دیوونه دارم ماله تو                       گریه های شب تارم ماله تو

کمه اما اگه قابل بدونی                         همه ی دارو ندارم ماله تو

کوچه با نم نم بارون ماله تو                    یه نگاه درب و داغون ماله تو

هر چی خوبی و قشنگی میبینی            توی دنیای خدا اون ماله تو

غزل و صدای گیتار ماله تو                       یه دل شکسته و زار ماله تو

به خدا جونی که آتیشش زدی                یه دفعه کمه هزار بار ماله تو

همه گلهای پرپر ماله تو                         چشمای خیس کبوتر ماله تو

یکی بود.یکی نبود قصه هام                   اول قصه تا آخر ماله تو

آسمون پر ستاره ماله تو                       نامه های پاره پاره ماله تو

صدفه بمیرم زنده بشم                          باشه زندگیم دوباره ماله تو

بهترین لحظه ی موندن ماله تو                حس زیبای سرودن ماله تو

دیگه از دسته خودم خسته شدم            بذار راحتت کنم من ماله تو

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

ساعت 16:33

توسط هستی |

اولش خیلی قشنگ شروع شد...2سال بود از اهواز اومده بودیم تهران زندگی میکردیم.تابستون تمام شد و رفتم مدرسه.وقتی نگاهش کردم ...انگار همونی بود که دنبالش میگشتم ..چشمای عسلی.قد متوسط.موهای همرنگ چشماش...هر روز به امیدش به مدرسه میرفتم و با بغض توی گلوم به خونه برمیگشتم....به نوعی تقدیر دسته اونو تو دسته من قرار داد و اون شد بهترین دوستم..

واقعا دوستش داشتم ..و قدرت تحمل دوریش رو نداشتم..آره یه وابستگی عمیق...تو چشماش یه حس علاقه موج میزد....تا اون موقع نمیدونستم دوستم نداره و فقط تظاهر میکنه که دوستم داره....

آره ....فقط پسرا( منظورم همشون نیست)نیستن که دل شکستن و بلدن..بعضی اززدخترهاهم قدرت و عظمت دوست داشتن و نمی فهمن...

منم در عین سادگی باورم شده بود که شبنم بهترین و مهربون ترینه ....هنوزم نمیدونم دوستش دارم یا نه0همه چیز خوب بود تا اینکه دیدم مثله یه مهره تو دستاشم و اون داره برام تصمیم میگیره که با کدوم از بچه ها حرف بزنم و با کدوم حرف نزنم ...هر روز فکر اینکه اگه یه چیزی بهش بگم که چرا برام تصمیم میگیری و اون قهر کنه عذابم میداد....ولی من دوستش داشتم چون شبنم تنها کسی بود که به نوعی بهترین دوستم به حساب میومد ...دیگه کاراش اذیتم میکرد....0نگاه سردش 0قهر کردن من با کل کلاس0تصمیم گیری هاش 0...همه چیزش خسته ام کرده بود ...

یه روز داشتیم با تلفن با هم حرف میزدیم که بهم گفت:هستی از پسرا چه خبر؟ ..... گفتم: این چه حرفیه که میزنی...من از پسرا بدم میاد(فقط بعظی هاشون)گفت:واقعا که.... و تلفن رو قطع کرد....

تویه فامیلی شبنم امیر بود و همه عادت کرده بودن که امیر صداش کنن ...البته به خاطر رفتارش هم که شبیه پسرا بود بهش امیر میگفتن...چون من گفتم که از پسرا بدم میاد اون فکر کرد منظورم با اونه برایه همین قطع کرد ...باورش شده بود که پسره

بعد از اون چند بار بهش tellزدم ولی اون قطع میکرد....من هم دیگه بهش زنگ نزدم اون هم همینطور....دوریش برام خیلی سخت بود... یه روز گذشت...دو روز گذشت...یه هفته شد دو هفته....خلاصه همین جوری روزا گذشت ...دلم براش تنگ شده بود....ساعت ها به اون خاطره ها فکر میکردم..به حرفاش...خنده هاش...لحظاتی که بهترین بودن....

قهر شبنم با من در تابستون بود....

اولای سال تحصیلی امسال بچه ها آشتیمون دادن .. ولی اون دوستیه صمیمیو فابریک تبدیل شد به یه دوستیه به ظاهر واقعی...تا اینکه ساناز به مدرسه ی ما اومد ..کلاس من و شبنم از هم جدا بود و ساناز هم توی کلاس شبنم بود ..ساناز هم مثله من شبنم و دوست داشت و داره....شبنم یه نفر تازه رو پیدا کرده بود که بازیش بده ... وقتی به ساناز نگاه میکردم یاد خودم می افتادم... روزی که شبنم با ساناز قهر کرد ...ساناز با گریه اومد پیشه من..اشکاشو پاک کردم و بهش گفتم واسه چی گریه می کنی؟

گفت: شبنم باهام قهر...و کل ماجرا رو برام تعریف کرد ... منم پا به پاش گریه کردم..... 0گذشت و با هم آشتی کردن ولی من واقعا دلم برای خودم و ساناز میسوزه که هر دو تامون خیلی ساده ایم....

هر کس به طریقی دل ما  میشکند........بیگانه جدا..دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند طینت اوست...........من در عجبم دوست چرا میشکند

الان هر وقت شبنم منو میبینه ..یه جوری نگاه میکنه و رفتار میکنه که انگار دشمنشم ...انگار نه انگار ما روزی با هم دوسته صمیمی بودیم.....


+ نويسنده سه شنبه نهم بهمن 1386

ساعت 16:6

توسط هستی |

+ نويسنده جمعه پنجم بهمن 1386

ساعت 8:18

توسط هستی |

من دیگه غزل نمیگم واسه تو!

اشکامو هدر نمیدم واسه تو ...

تو دقیقه هایه تلخ انتظار!

چه میدونی چه کشیدم واسه تو...

من میخوام دیگه فراموشت کنم!

تو بمون با اون غرور لعنتی...

قبل رفتنم ولی بذار بگم!

خیلی سنگی.خیلی بی محبتی...

بعد از این کاری به من نداشته باش!

این روزا .روزای تردید منه...

نمیخوام مثل همیشه رد بشم!

وقت امتحان دل بریدنه...

من میخوام تمامه خاطراتمو!

دستای حادثه پرپر بکنه...

بذار این جدایی همیشگی!

دیگه این قصه رو.آخر بکنه...

+ نويسنده یکشنبه بیست و سوم دی 1386

ساعت 20:15

توسط هستی |

هستی*Hasti

+ نويسنده شنبه بیست و دوم دی 1386

ساعت 18:58

توسط هستی |

RSS